هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

 هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!
«کاوه سمندریان» گفت و گو گریز است. خیلی وارد فضاهای رسانه ای نمی شود. با این همه، او میراث دار دو چهره نامدار عرصه تئاتر ایران- حمید سمندریان و هما روستا- است. محور این گفت و گوی ما، مادر اوست؛ می خواهیم از زاویه نگاه او به هما روستا بپردازیم.
ماهنامه پاراگراف - محمدرسول صادقی: «کاوه سمندریان» گفت و گو گریز است. خیلی وارد فضاهای رسانه ای نمی شود. با این همه، او میراث دار دو چهره نامدار عرصه تئاتر ایران- حمید سمندریان و هما روستا- است. محور این گفت و گوی ما، مادر اوست؛ می خواهیم از زاویه نگاه او به هما روستا بپردازیم.

در چه روزی متولد شدید؟

من اول مرداد 1361 به دنیا آمدم؛ در گرمای تابستان، هفت ماهه به دنیا آمدم. مادرم در دو ماه آخر بارداری اش به همراه مادربزرگم به ویلای شمال رفت که استراحت کند و در راه بازگشت به تهران، در یکی از درمانگاه های بین راه- میان دریاکنار و بابلسر- من به دنیا آمدم. گویا مادرم گریه می کرده و می گفته که من بچه ام را اینجا به دنیا نمی آورم، اما به هر حال تقدیر چنین بود که من همان جا به دنیا بیایم.
 
هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

پدر و مادر شما، هم هنرمند بودند و هم شاغل؛ با این حساب چگونه بزرگ شدید؟

مادرم از وقتی که به دنیا آمدم تا پنج سالگی کار را کنار گذاشت. بعد هم وقتی که پروژه ای را می پذیرفت خیلی وقت زیادی صرف نمی کرد. مثلا زمانی که درگیر پروژه «از کرخه تا راین» بود، من نُه ساله بودم. او دو، سه هفته ای به آلمان رفت. درآمد هنگام من پیش پدر بودم و مادربزرگ هم به ما سر می زد؛ بنابراین مشکلی نبود.

این حقیقت دارد که کاوه سمندریان بانی ازدواج حمید لبخنده با همسرش بوده است؟

من مهد کودک می رفتم و آقای لبخنده به آنجا می آمدند. من حس کرده بودم که آقای لبخنده و ناظم مان (سوسن سمیعی) از هم خوششان می آید، ولی هیچ ارتباطی با هم نداشتند. به تدریج به هم علاقه مند شدند و بعد، با هم ازدواج کردند. در عقدشان هم، زمانی که قند را بالای سرشان می ساییدند، من میانشان نشسته بودم. در عکس ها حضور دارم.

میزان سختگیری مادر بیشتر بود یا پدر؟

پدرم اصلا سختگیر نبود. مادرم اما خیلی سختگیر بود و همیشه می گفت پدرم مرا لوس می کند. من هم البته خیلی شیطنت می کردم. اصولا اگر استرسی در خانه بود به خاطر مادرم بود که می گفت کاوه چه کار می کند؟ درس می خواند یا نه؟ پدرم بیشتر اعتماد می کرد و همواره می گفت که کاوه می تواند خودش را جمع و کور کند، اما مادرم این اضطراب را داشت که نکند من آسیب ببینم. اصولا آدم مضطربی بود.

شما هم جزو آن دسته از بچه هایی بودید که به واسطه هنرمند بودن پدر و مادرش، بخشی از زندگی اش با حضور در پشت صحنه تئاتر یا سینما سپری شد؟

بله، همین طور است. یادم می آید هنگام اجرای نمایش «ازدواج آقای می سی سی پی» اول دبستان بودم؛ سال 67 بود و من سه، چهار ماه اول دبستان را در خانه مادربزرگم بودم؛ جایی حوالی تجریش. بعد از تمام شدن آن اجرا بود که به خانه خودمان برگشتم. هر شب نه، ولی هفته ای سه شب را حتما سراجرا بودم. گردن بند کوچکی هم در یک قابی گذاشته بودم که در پایان هر اجرا بدوم و آن را به مادرم بدهم. بعد هم که بیرون می آمدیم از او پس می گرفتم که شب بعد دوباره به او بدهم. و یا در فیلم «مسافران»، همیشه در پشت صحنه، در رفت و آمد بودم؛ همین طور در پشت صحنه «پرنده کوچک خوشبختی».
 
هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

از سختگیری های مادر گفتید؛ همین طور که بزرگ تر می شدید سختگیری ها هم بیشتر می شد یا کمتر؟

از سختگیری ها چیزی کم نشد؛ غیرقابل کنترل بودن من و حرص خوردن های مادرم بیشتر شد. دوران نوجوانی بود و مادرم خیلی سعی می کرد که من به درس خواندن برسم، اما از آنجا که من اهل درس خواندن نبودم و به شدت شیطنت می کردم، مادرم از یک جایی به بعد دیگر زورش به من نمی رسید.

برای رهایی از همین سختگیری ها بود که برای ادامه تحصیل، ایران را ترک کردید و به هند رفتید؟

نه، مادرم خیلی دوست داشت که برای ادامه تحصیل من را به آلمان (پیش خاله هایم) و یا به آمریکا (پیش دایی ام) بفرستد.

پس تحصیل در خارج از کشور با تاکید و تایید مادر بود؟

دقیقا، موقعی که می خواستم در کنکور شرکت کنم، مادرم هیچ امیدی نداشت که قبول شوم؛ چرا که درس نمی خواندم. در سال پیش از کنکور (پیش دانشگاهی) مادرم اصلا امیدی نداشت که قبول شوم. می گفت نباید هنر بخوانی و تو استعداد ریاضی داری. من در هر دو کنکور دانشگاه آزاد اسلامی و سراسری در رشته ریاضی شرکت کردم؛ اما چون در رشته هنر هم می توانستم شرکت کنم، پس هنر هم جزو انتخاب های من بود. قبل از آن با مادرم صحبت کرده بودم که اگر هم ریاضی و هم هنر قبول شوم، قطعا هنر را انتخاب خواهم کرد. مادرم هم می گفت: «تو هیچکدام را که قبول نمی شوی، اما اگر قبول شدی برو هنر.»

من هم سر جلسه کنکور ریاضی سوال ها را همین جوری سرسری پاسخ دادم، اما در کنکور رشته هنر، رتبه ام در آن سال نهصد شد. حتی نرفتم که روزنامه بگیرم تا ببینم قبول شده ام یا نه. این یکی از دوستانم بود که زنگ زد و گفت که کاوه، هنر قبول شدی. چنین شد که رفتم هنر. بعد از آن هم باز مادرم اصرار داشت که باید رشته الکترونیک یا کامپیوتر بخوانی، یا برو آلمان، یا برو آمریکا؛ که چون انگلیسی ام خوب بود، تاکید داشت که بروم آمریکا. وکیل هم گرفته بود تا کارهای مرا پیگیری کند.
 
مادرم همواره تاکید داشت که رشته ریاضی را به زبان انگلیسی و درجایی که مدرک اش را قبول داشته باشند، بخوان. خب، من هم دیدم که سه ماه دیگر راهی آمریکا هستم. یک روز به مادرم گفتم: «مگر نمی خواهی من این رشته را بخوانم؟» گفت: «آره» و من هم گفتم که به هند می روم تا کامپیوتر بخوانم؛ مدرکش هم قابل قبول است. پدرم هم همان وصیتی را که پدرش به او کرده بود  به من کرد که یک رشته ای بخوان که با آن زندگی ات را بگذرانی و اگر هنر هم را دوست داشتی، بعدش بخوان.
 
هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

سرانجام رشته هنر را به انتها رساندی؟

نه، سال آخرش ماند، چون اگر می ماندم باید به آمریکا می رفتم، به همین دلیل رهایش کردم و به هند رفتم.

در مورد فرزندانی که پدر و ماردشان هر دو در رشته هنر مشغول هستند دو حالت وجود دارد: یک دسته به هنر علاقه مند می شوند و یک دسته هم مثل شما ترجیح می دهند برای آنکه هیچ برچسبی از پدر و مادرشان به آنها نخورد، به عنوان یک کاراکتر مستقل شناخته شوند. با توجه به حضورتان در پشت صحنه آثار پدر و مادرتان و رشته دانشگاهی تان که در ابتدا هنر بوده، هیچ وقت این انگیزه در شما ایجاد نشد که در همین رشته ادامه کار دهید؟

بازیگری را به هیچ عنوان دوست نداشتم و ندارم. اما کارگردانی و عکاسی را خیلی دوست داشتم و دارم. پدرم همیشه خودش را مثال می زد و به من می گفت: «من هر ده سال یک بار فرصت کارکردن پیداکرده ام و اگر درس نمی دادم باید به هر کار دیگری تن می دادم. برو یک رشته ای بخوان که بتوانی زندگی ات را جمع و جور کنی.»

من با خودم گفتم که من هر وقت بخواهم می توانم هنر را داشته باشم؛ یعنی همین الان هم بخواهم می توانم فیلم بسازم و حتی دستیاری کارگردانی کنم. اما دوست داشتم یاد بگیرم. وقتی از هند برگشتم می توانستم شروع کنم به کارکردن. اما دوست دارم قدرتمند بیایم. چون همیشه حرف و حدیث هست. یک بچه ای در کار هنری از پدر و مادرش جلوتر رفته اما همه می گویند که معلوم است دیگر، پسر فلانی است. بنابراین سطح انتظارها بالا می رود. مثلا درباره آتیلا پسیانی می گویند معلوم است دیگر، فرزند جمیله شیخی است؛ باید هم خوب باشد. ولی در خانواده ما هیچ کس نمی توانست حتی کامپیوتر را روشن کن و در این رشته من هر کاری کردم نه تنها وظیفه ام نبوده بلکه روی پای خودم بودم.

یادم می آید زمانی هم که در ایران دانشجو بودم خیلی دلم می خواست یک فیلم کوتاه بسازم و فیلمنامه هایی را هم نوشتم به خیلی ها دادم که بخوانند. اغلب می گفتند این دری وری ها چیست که نوشته ای؟ اما یکی، دو تا هم بود که خیلی خوب شده بود؛ حتی دادم آقای بهرام بیضایی بخواند. یادم می آید کنارش نشسته بودم و به خود می لرزیدم. یک بار خواند، بعد دستش را دور گردنم انداخت و دوباره خواند و خیلی خوشش آمده بود.

چه سالی بود؟

به گمانم سال 79 بود.

نام فیلمنامه چه بود؟

نامی نداشت، فقط آن را نوشته بودم. یک طرح بود که آقای بیضایی گفت: «آنچه نوشتی قابل فیلمبرداری نیست و فیلمبرداری اش در نمی آید، برو دکوپاژ کن.» که من هم دکوپاژ کردم. خیلی دوست داشتم آن فیلم را بسازم. آن موقع هزینه اش حدود دو میلیون تومان می شد، فیلمی 10، 15 دبقیه ای با پروداکشن سنگین. همیشه این حسرت در دلم مانده که نتوانستم آن فیلم را بسازم. اما الان اگر بخواهم فیلم بسازم، دستم در جیب خودم است و می توانم بگویم که با هزینه شخصی خودم، فیلمم را می سازم؛ یا اگر بخواهم عکاسی کنم، به راحتی انجام می دهد و بعد عکس هایم را در هر قطعی که دوست داشتم، چاپ می کنم.
 
آن موقع ها من 20 هزار تومان هم برای چاپ عکس نداشتم. ولی حالا می توانم هنر را برای دل خودم داشته باشم. مادرم خیلی عکس های مرا دوست داشت و می گفتم نمایشگاه بگذار و من می گفتم نمی خواهم که با این کار تجارت کنم. دارم برای دل خودم کار می کنم. به همین دلیل است که عکس هایم را در اینستاگرام منتشر می کنم. اما دوست ندارم با آنها بیزنس کنم؛ چون نه پدرم و نه مادرم اهل بیزنس نبودند و چیزی هم نداشتند؛ که اگر قرار بود بیزنس کنند، قطعا میلیاردر بودند. من این خلق و خوی آنها را دوست داشتم و خودم هم همین گونه در زندگی جلو رفتم. فقط رشته ای را انتخاب کردم که دستم در جیب خودم است.
 
هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

چون گفت و گوی ما درباره مادر شماست، می خواهیم بیشتر راجع به او بپرسیم. در میان تئاترهایی که از او دیدید کدام یک را به عنوان مخاطب و یا حتی فرزندش بیشتر دوست داشتید؟

زمانی که «ازدواج آقای می سی سی پی» اجرا می شد من خیلی بچه بودم و فقط تصاویری از آن را یادم می آید؛ همین که یک چیزهایی در یادم مانده، یعنی کار ماندگاری بوده؛ و این کار را به واسطه خاطرات بسیارش، دوستش دارم. بزرگ تر که شدم نمایش «بازی استریندبرگ» را به کارگردانی پدرم و با بازی مادرم دیدم که خیلی خوب بود. رضا کیانیان، مادرم و احمد ساعتچیان در آن زمان همه را شگفت زده کردند.

یادم می آید آن موقع احمد ساعتچیان جوان بود و تجربه کاری اش خیلی کمتر از حالا بود و هنوز حرفه ای نشده بود؛ بنابراین خیلی استرس داشت که من بین این دو غول بازیگری چه کنم. اما به قدری با کار هماهنگ شده بود که این مسئله حس نمی شد. خیلی نمایش خوبی بود. اما پدرم می گفت که اجرای پیش از انقلاب «بازی استریندبرگ» خیلی بهتر بود.

من فیلم هر دو کار را با هم مقایسه کرده ام، هرچند که پدرم می گفت فیلم اش یک تئاتر خیلی معمولی است و اصولا فیلم تئاتر را دوست نداشت. معتقد بود تئاتر باید زنده باشد و وقتی فیلمش را می گیری، از بین می رود... به هر حال وقتی فیلم ها را با هم مقایسه می کردم، به نظرم در آن اولی کار پختگی لازم را نداشت، هر چند که خیلی بازی ها خوب بود، اما تجربه سی سال زندگی مشترک پدر و مادرم باعث شد که دومی خیلی قوی تر باشد و به همین لحاظ من اجرای دوم «بازی استریندبرگ» را بیشتر دوست داشتم.

و در میان آثار سینمایی اش، کدام ها را بیشتر دوست داشتید؟

در میان فیلم ها «پرنده کوچ خوشبختی»، «از کرخه تا راین» و صد البته «مسافران» را بیشتر می پسندم.

مادر، ایه اوقات هم کارگردانی می کرد. کارگردانی اش بهتر بود یا بازیگری اش؟

به نظرم بازیگر بهتری بود. کارگردانی اش هم خوب بود ولی من همواره کارگردانی اش را با پدرم مقایسه می کردم و به همین دلیل شاید خیلی به چشمم نمی آمد، اما انصافا بازیگری اش خیلی بهتر بود.

در کارهایی که مادر کارگردانی کرد هیچ وقت پدر به عنوان یک چهره مهم تئاتری دخالت می کرد و نظر می داد؟

پدرم ماهی یک بار به جلسات تمرین مادر می آمد. اما آنجا حرفی نمی زد. مادرم در خانه نظر پدرم را می پرسید و با هم گپ می زدند. پدرم همیشه به مادرم می گفت که سلیقه خودت را لحاظ کن. البته مادرم هم خیلی مغرور بود و مستقل کار می کرد. برعکسش هم همین طور بود؛ پدرم که کار می کرد، مادرم می گفت اگر کمکی می توانم بکنم، بگو. اما نه پدرم اجازه می داد که در کارش دخالت کند و نه مادرم؛ یعنی هر کدام، کارشان متعلق به خودشان بود.

نکته ای را از مادرتان شنیده بودم که استاد سمندریان در کار خیلی سختگیر بوده و چند بار هم اشک ایشان را درآورده بوده؛ اما همان استاد سمندریان وقتی که شب به منزل می آمده، بی نهایت مهربان می شده و می گفته که هما، در خانه تو رییس هستی...

واقعا همین طور بود. بعد از ازدواجشان، پدرم به مادرم گفته بود که سر کار، کار است و در خانه، خانه. در محل کارشان گاه پدر چنان عصبانی می شد که مادرم با بغض و گریه به خانه می آمد. حتی یک بار می خواست وسایلش را جمع کند که پدرم آمد و به او گفت که در خانه من نوکرتم، اما سر کار از این خبرها نیست؛ تو بازیگری و من کارگردان. تا آخرش هم همین طور بود.
 
 هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!
 
یعنی در خانه هما روستا رییس بوده؟

همدیگر را خیلی دوست داشتند. پدرم واقعا دیوانه مادرم بود. پدرم در خانه خیلی نرم و مهربان بود، ولی سر کار آنجایی که عصبانی می شد با هیچ کس شوخی نداشت. اصولا شوخی و خنده اش به جا بود، ولی نباید پایت را از حدش آن طرف تر می گذاشتی.

در دایره نزدیک مادرتان چه کسانی بودند؟

خیلی هاب ودند اما با داود رشیدی، احترام برومند، لیلی رشیدی، محمدحسن معجونی، حمید پورآذری، ابراهیم حقیقی، حمید لبخنده، آرمان امید، فریبرز دارایی، مهدخت اکرمی، پروین امیرقلی، محمدعلی کشاورز، اسماعیل شنگله، حسین عاطفی، جمال اجلالی و.... بیشتر معاشرت داشتند.

فصل مهمی از زندگی این زوج هنری بزرگ و مهم تاریخ تئاتر ما، رستوران داری آنها بود که یک سال بیشتر دوام نیاورد و ورشکست شدند. نقش مادر در آن رستوران چه بود و نقش پدر چه؟

این ماجرا مربوط به دورانی است که تازه انقلاب شده بود و آنها نمی توانستند تا مدتی فعالیت هنری انجام دهند؛ چون هنوز وضعیت مشخص نبود. برای امرار معاش، رستوران داری کردند. آن رستوران هم پایین خانه آن موقع خودمان که در خیابان فلسطین جنوبی واقع بود، قرار داشت. پلاک خانه مان 141 بود که از همین رو، نام رستوران شد 141.

آن موقع به دنیا آمده بودید؟

من یک ساله بودم. به دنیا آمدنم اینجا بود و بعد خانه مان را عوض کردیم. پدرم پشت دخل می نشست، حمید لبخنده کارهای حسابداری اش را می کرد، و از دیگر اعضای گروه پدر، یکی ظرف می شست، یک سرآشپز بود و مادرم به همه اینها یک جوری کمک می کرد. شب ها هم هرچه غذا اضافه می آمد می بردند بالا در خانه و می خوردند. آن رستوران پاتوق هنرمندان بود و خیلی ها که بیکار بودند و پول نداشتند که غذا بخورند می آمدند آنجا غذا می خوردند و می رفتند، به همین دلیل ورشکست شدند. ورشکست هم نشدند؛ به دلیل اینکه ضرر می دادند، دیدند اگر جمع کنند، بهتراست.

خانم هما روستا تنهایی را بیشتر دوست داشت یا در میان جمع بودن را؟

هیچ بازیگری از تنهایی خوشش نمی آید، اگر خوشش می آمد، بازیگر نمی شد. اصولا هنرمندان دوست دارند که دیده شوند. چون هر چقدر همه که هنرمند باشی ترجیح می دهی که بازخوردها را ببینی؛ بنابراین همه بازیگران این حس را دارند که دیده شوند.
 
هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

پس جمع را به تنهایی ترجیح می داد...

اصولا خیلی آدم معاشرتی ای بود. با دوستانش معاشرت می کرد و بسیار به سفر می رفت.

به نظر می آید که خیلی هم شور زندگی داشت...

این آخری ها نه، ولی در مجموع زندگی اش این طور بود.

مهم ترین آرزویش چه بود که تحقق پیدانکرد؟

خیلی سوال سختی است. من فکر می کنم اگر ده درصد زندگی پدر و مادرم را داشته باشم باید کلاهم را به هوا بیندازم، چون زندگی شان را کردند، سفرهایشان را رفتند و در شغلشان به آنجایی که می خواستند، رسیدند. اما مادرم دوست داشت که بیشتر کار کند و کاری را که دوست دارد انجام دهد.از طرفی خیلی دلش می خواست که خانواده اش را یک جا دور هم داشته باشد و با آنها معاشرت کند؛ خانواده اش خیلی پخش و پلا بودند؛  هستند هنوز. بخشی از آنهادر آلمان و بخش دیگر در آمریکا هستند. مادرم خیلی حساس بود و با یک چیز کوچک، خیلی خوشحال و از یک مسئله کوچک دیگر، شاید ناراحت می شد.

کسی هم بود که روی ایشان تسلط داشته باشد و بتواند در او تغییر رای ایجاد کند؟

جایی که خودش دوست داشت نظرش تغییر کند، این کار را می کرد، اما من کسی را سراغ ندارم. از مادر و مادربزرگش حرف شنوی داشت و اگر چیزی می گفتند نه نمی گفت.

چه کسی را در زندگی بیشتر از همه دوست داشت؟

پدرم را واقعا دوست داشت. رابطه این دو با هم عجیب و غریب بود؛ معمولا در رشته های هنری مثل سینما و تئاتر خیلی سخت است که زوج ها با هم دوام بیاورند، چون هم کار می کنند و هم هر دو چهره هستند؛ طبعا حس رقابتی هم که وجوددارد، ولی این دو خیلی عجیب بودند و تا آخر عمرشان، عاشق و معشوق ماندند.

مادر، پدرتان را چه صدا می کرد و برعکس؟

حمید و هما. پدرم به مادرم «همایی» هم می گفت.

و شما را چه صدا می زدند؟

مادرم «کاوه» می گفت اما پدرم در بچگی «کاکولی» صدایم می کرد.
 
هما روستا، کم نیاورد تا آخرین لحظه!

شما، هم پدر و هم مادر را در فاصله اندک از دست دادید. اسم سمندریان برند است. برای حفظ این برند چه برنامه ای دارید؟

تا آنجایی که بتوانم برنامه هایی را که پی  گذاشته اند ادامه می دهم؛ ولی جدا از برند سمندریان، مادر چیزی از خودش ندارد؛ چون کارش سینما بوده و آنچه از وی مانده، فیلم هایش است که در ذهن ها ماندگار شده؛ با تئاتر نمی شود ماندگار شد؛ تئاتر زنده اجرا می شود و بعد خاطره خواهدشد. همین که این آدم در ذهن مردم باشد، مهم است؛ و همین جشن ها و یادبودها را اگر بتوانم، برایشان در قالب آکادمی سمندریان برگزار می کنم و راهشان را ادامه می دهم. به نظ رمن نیازی نیست که زور بزنیم تا یادشان زنده بماند؛ چون ممکن است صد سال دیگر هم یکی فیلمش را ببیند و دوست داشته باشد، پس در تاریخ سینمای ایران جاری است هنوز. متاسفانه قسمت تئاتری اش دیگر نیست، اما آثار سینمایی اش هست و می ماند.

و حرف آخر؟


من و مادرم با هم بحث و جدل فراوان داشتیم. اصولا مادرم به هر کسی که نزدیک تر بود، دلسوزی بیشتری برایش می کرد و نگرانی و استرس بیشتری هم برایش داشت. از آنجایی که من نزدیک ترین کس زندگی اش بودم، تمام تمرکز او روی من بود و همیشه می گفت کاوه با این سیستم که جلو می رود، هیچی نمی شود. حتی موقعی که من هند زندگی می کردم مدام استرس داشت و زنگ می زد و می گفت که کاوه زود برو خانه، شهر ناامن است؛ اما سال های آخر عمرش تا حدود زیادی خیالش راحت شده بود و استرس اش هم کمتر؛ نهایت نگرانی اش این بود که می گفت کاوه گرسنه نماند. پدرم هم این نگرانی ها را داشت اما مادرم خیلی همه چیز را به خودش سخت می گرفت اما کم نیاورد؛ تا آخرین لحظه کم نیاورد. یاد هردوی آنها گرامی باد.

مجله رنگارنگ

مجله رنگارنگ به منظور ارائه مطالب متنوع و متفاوت در دنیای مجازی راه اندازی شده ،  درصورت تمایل میتوانید مطالب خود را ارسال تا با نام شما در سایت گنجانده شود .

با تشکر - مدیر سایت

مقالات مرتبط

ورود

کاربران حاضر در سایت

ما 42 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

10 مطلب برتر